| 
بسياري از اوقات خودم رابه جاي تو مي گذارم، خدا مي شوم، زمين و زمان مي آفرينم، آسمانها را به ستاره مزين مي كنم ولي در آخر از همه غصه دار تر مي شوم.
مي آفرينم، آفرينش يعني قسمتي از وجود خودم را به آنان مي بخشم، درخت مي آفرينم، به ميوه مي آرايم، گل و سبزه، دشت و صحرا، حيوان و انسان مي آفرينم.
يعني مادر مي شوم و چون قسمتي از وجود خودم را به آنان داده ام لطيف مي شوم. به مانند صاعقه لطيف مي گردم، يعني هر چيزي را سه بعدي مي بينم و حس مي كنم و يا حتي سه بعدي هم نه چند بعدي.
و بعد درد مي كشم، درد مي كشم وقتي دستي گلي را از شاخه اي مي چيند، وقتي حيواني لگد كه نه، حتي فحش مي خورد و يا سگي بي خانمان زير باران زوزه مي كشد من هم مي گريم. زماني كه چشمان بيمار غمناك جوان معتادي به من دوخته مي شود آنقدر درد مي كشم كه زجه مي زنم گويي تمام دردهاي آنان به من منتقل مي گردد.
از خشونت آدمها بيزار مي شوم، از بي عدالتيها در عذابم، تصميم مي گيرم كه قيامت بر پا كنم همه چيز و همه كس را از بين ببرم ولي باز مي بينم كه عاشقم، عاشق تمام اينهايي كه آفريده ام، پس نمي توانم قيامت برپا كنم!
و باز لطيف مي شوم...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:49 توسط بنفشه
|
|