الهی! گاهی، نگاهی
...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است
از من بعیده این حرفها! بی خیال دوستت دارم چون عزيزي چون بهتريني چون تكي چون محبوبي چون كاملي چون اونقدر مهربوني كه بعضي وقتها بهت شك مي كنم چون اونقدر با گذشتي كه هميشه شرمنده ام مي كني چون اونقدر سخاوتمندي كه هيچ كس رو نااميد نمي كني چون اونقدر بزرگي كه هميشه به بندگيت افتخار مي كنم خدايا فقط تو رو مي پرستم و براي تو سجده مي كنم
به قول رهگذر: خدا یعنی آرامش...آرامش...آرامش اين همه داد و فرياد و جيغ و هوار آخرش كه چي؟ خب آروم حرف بزن بفهمم چي مي خواي بگي! داد ميزني نمي شنوم زندگي سرسره است مي كني دل از خاك پله پله تا اوج بعد از آن بالا مي خوري سر آرام ذره ذره تا خاك... وقتي كوچيك بودم مثه بچه آدم پله پله نمي رفتم بالا از جلوي سرسره با كلي مشكلات و سختي و زخم و پايين افتادنها مي رفتم بالا چرا بعضي وقتها دوست داريم به سختي به اوج برسيم و راه رو طولاني تر و مشكلتر مي كنيم؟! بسياري از اوقات خودم رابه جاي تو مي گذارم، خدا مي شوم، زمين و زمان مي آفرينم، آسمانها را به ستاره مزين مي كنم ولي در آخر از همه غصه دار تر مي شوم. مي آفرينم، آفرينش يعني قسمتي از وجود خودم را به آنان مي بخشم، درخت مي آفرينم، به ميوه مي آرايم، گل و سبزه، دشت و صحرا، حيوان و انسان مي آفرينم. يعني مادر مي شوم و چون قسمتي از وجود خودم را به آنان داده ام لطيف مي شوم. به مانند صاعقه لطيف مي گردم، يعني هر چيزي را سه بعدي مي بينم و حس مي كنم و يا حتي سه بعدي هم نه چند بعدي. و بعد درد مي كشم، درد مي كشم وقتي دستي گلي را از شاخه اي مي چيند، وقتي حيواني لگد كه نه، حتي فحش مي خورد و يا سگي بي خانمان زير باران زوزه مي كشد من هم مي گريم. زماني كه چشمان بيمار غمناك جوان معتادي به من دوخته مي شود آنقدر درد مي كشم كه زجه مي زنم گويي تمام دردهاي آنان به من منتقل مي گردد. از خشونت آدمها بيزار مي شوم، از بي عدالتيها در عذابم، تصميم مي گيرم كه قيامت بر پا كنم همه چيز و همه كس را از بين ببرم ولي باز مي بينم كه عاشقم، عاشق تمام اينهايي كه آفريده ام، پس نمي توانم قيامت برپا كنم! و باز لطيف مي شوم...




| Design By : Night Skin |




