تبليغاتX
الهی! گاهی، نگاهی

الهی! گاهی، نگاهی

...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است

خاتمي: هنوز راه رهایی از این وضعیت آشفته بسته نیست

از من بعیده این حرفها! بی خیال


+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 17:10 توسط بنفشه |

دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوستت دارم چون عزيزي

چون بهتريني

چون تكي

چون محبوبي

چون كاملي

چون اونقدر مهربوني كه بعضي وقتها بهت شك مي كنم

چون اونقدر با گذشتي كه هميشه شرمنده ام مي كني

چون اونقدر سخاوتمندي كه هيچ كس رو نااميد نمي كني

چون اونقدر بزرگي كه هميشه به بندگيت افتخار مي كنم

خدايا فقط تو رو مي پرستم و براي تو سجده مي كنم


به قول رهگذر: خدا یعنی آرامش...آرامش...آرامش


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:21 توسط بنفشه |

یواش

اين همه داد و فرياد و جيغ و هوار

آخرش كه چي؟

خب آروم حرف بزن بفهمم چي مي خواي بگي!

داد ميزني نمي شنوم


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 18:20 توسط بنفشه |

سرسره ی زندگی

زندگي سرسره است

مي كني دل از خاك

پله پله تا اوج

بعد از آن بالا

مي خوري سر آرام

ذره ذره تا خاك...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتي كوچيك بودم مثه بچه آدم پله پله نمي رفتم بالا

از جلوي سرسره با كلي مشكلات و سختي و زخم و پايين افتادنها مي رفتم بالا

چرا بعضي وقتها دوست داريم به سختي به اوج برسيم و راه رو طولاني تر و مشكلتر مي كنيم؟!

 


+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:39 توسط بنفشه |

نه تو مانند من تنهایی و نه من مانند تو بی نیاز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسياري از اوقات خودم رابه جاي تو مي گذارم، خدا مي شوم، زمين و زمان مي آفرينم، آسمانها را به ستاره مزين مي كنم ولي در آخر از همه غصه دار تر مي شوم.

مي آفرينم، آفرينش يعني قسمتي از وجود خودم را به آنان مي بخشم، درخت مي آفرينم، به ميوه مي آرايم، گل و سبزه، دشت و صحرا، حيوان و انسان مي آفرينم.

يعني مادر مي شوم و چون قسمتي از وجود خودم را به آنان داده ام لطيف مي شوم. به مانند صاعقه لطيف مي گردم، يعني هر چيزي را سه بعدي مي بينم و حس مي كنم و يا حتي سه بعدي هم نه چند بعدي.

و بعد درد مي كشم، درد مي كشم وقتي دستي گلي را از شاخه اي مي چيند، وقتي حيواني لگد كه نه، حتي فحش مي خورد و يا سگي بي خانمان زير باران زوزه مي كشد من هم مي گريم. زماني كه چشمان بيمار غمناك جوان معتادي به من دوخته مي شود آنقدر درد مي كشم كه زجه مي زنم گويي تمام دردهاي آنان به من منتقل مي گردد.

از خشونت آدمها بيزار مي شوم، از بي عدالتيها در عذابم، تصميم مي گيرم كه قيامت بر پا كنم همه چيز و همه كس را از بين ببرم ولي باز مي بينم كه عاشقم، عاشق تمام اينهايي كه آفريده ام، پس نمي توانم قيامت برپا كنم!

و باز لطيف مي شوم...

 


+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 9:49 توسط بنفشه |

نگاه کن باحاله


+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:6 توسط بنفشه |

چه می کردم؟

اگر من خدا بودم...!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:8 توسط بنفشه |

درباره ی ما


دلم یک ورق پاره نازک است
دلم را مچاله نکن
نگو این که یک کاغذ باطله است
به سطل زباله حواله نکن
دلم دفتر کاهی است
ورقهای آن را نکن زود زود
بیا بعضی از صفحه ها را بخوان
از اول ببین
حرف حرف تو بود

منوی اصلی

پیوند های روزانه

نوشته های پیشین

پیوند ها

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ banafsheh2110 محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط تیم یاس تم


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ