الهی! گاهی، نگاهی
...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است
ميپيچم در پيچش تار و پود حرفهاي پر پيچ و مي نويسم از چپ! تا راست نويسان ببينند كه پچ پچ چه صفايي دارد دوستت دارم حتي اگر اشتباه باشد مي گيرم طناب راهت حتي اگر به چاه باشد برمي دارم از گنجينه داده هايت شكلات مي خورم با ذوق حتي اگر پوست آبنبات باشد مي روم در ضيافت جوانان آسمان مواج دلم پرچروك و پرخاك حتي اگر خراج آن اخراج باشد خدايا راست نويسان مي گويند كه گفته اي: اياك نعبد و اياك نستعين اما من كوچك هستم و سياه گم مي شوم در ابتداي جاده هاي پرراه مي نويسم از چپ! تا راست نويسان ببينند كه پچ پچ چه صفايي دارد اما تو كه بهتر مي داني من گوشه نشين گهواره حرفم تو گره بزن بند كفشهايم را از ميان واجهاي سكوت در راز و نياز به پايه هاي محكم ناز گوش و نگاهت تا اگر خواستم قدم بگذارم بر فرش و سنگلاخ اعمال سلام نكنم به جاده هاي دور بيراهه گم نكنم گره نجوا و عهدهاي گهواره را خدايا به گمانم راست نويسان مي نويسند: توكل اما من مي پيچم در پيچش تار و پود حرفهاي پرپيچ و مي نويسم از چپ تا راست نويسان ببينند كه پچ پچ چه صفايي دارد اما تو... الناز خداجون تو چند سالته؟ انگار هم سن مني كه اينقدر خوب حرفهام رو مي فهمي! آره؟! Hey you آهاي كجايي دختر گردو؟! اي كه پيچيده اي ميان پوست افكارت! نگاه كن برگهاي زمان ميريزند قلم تقدير مي نويسد بر دفتر تصويرت گاهي سبز گاهي زرد گاهي آنچنان تيره كه مي شود ديواره سرد اما تو در خانه برف باشي يا فصل بهار يك مسافري يك نشان از يك درخت يك يادگار Hey you آهاي دختر گردو حواست باشد صفحه هاي آخر تقدير دور نيست نكند آن زمان كه قلم بر نقطه آخر نشست بگويند: پوچ اي واي، دل درخت باز هم شكست! Hey you آهاي ... الناز اميدوارم برگهاي آموزش پابوس قدمهايتان در جاده هاي بهشت باشد تبريك دست خالي مرا با سخاوت بي حد خودتان بپذيريد روزتون مبارك خدايا مي دونم خسته ات كردم اگه برآورده نكني مي گم چرا؟ اگه دير برآورده كني غر مي زنم اگه زود اجابت كني مي گم زود دادنت مي ترسونم! اما خدا در كمال پررويي اين بار يه چيز ديگه مي خوام خدا يه دل قرص بهم بده كه هيچي نلرزون و نترسونش دم شما گرم كليدها هم مي تونن قفل كنن هم مي تونن باز كنن بستگي داره چه جوري ازشون استفاده كني و كدوم طرفي بچرخوني پیش از اینها فکر میکردم خدا خشتی از الماس وخشتی از طلا رعد و برق شب صدای خنده اش بود اما در میان ما نبود
کج گشودی دست، سنگت می کند مثل تمرین حساب و هندسه زود پرسیدم پدر اینجا کجاست گفت: آری، خانهی او بیریاست مهربان و ساده و بیکینه است عادت او نیست خشم و دشمنی خشم، نامی از نشانیهای اوست قهر او از آشتی، شیرینتر است دوستی را دوست، معنی میدهد هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست تازه فهمیدم خدایم، این خداست دوستی، از من به من نزدیکتر آن خدای پیش از این را باد برد آن خدا مثل خیال و خواب بود میتوانم بعد از این، با این خدا میتوان با این خدا پرواز کرد میتوان دربارهی گل حرف زد چکه چکه مثل باران راز گفت میتوان با او صمیمی حرف زد میتوان تصنیفی از پرواز خواند میتوان مثل علفها حرف زد میتوان درباره هر چیز گفت مثل این شعر روان و آشنا: " پیش از اینها فکر میکردم خدا ... "





خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی ، عذابش آتش است
هر چه می پرسی ،جوابش آتش است
تا ببندی چشم ، کورت می کند
تا شدی نزدیک ،دورت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مثل نوری دردل آیینه است
نام او نور و نشانش روشنی
حالتی از مهربانیهای اوست
مثل قهر مهربان مادر است
قهر هم با دوست، معنی میدهد
قهر او هم یک نشان از دوستی است...
این خدای مهربان و آشناست
از رگ گردن به من نزدیکتر
نام او را هم دلم از یاد برد
چون حبابی، نقش روی آب بود
دوست باشم، دوست، پاک و بیریا
سفرهی دل را برایش باز کرد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
مثل یاران قدیمی حرف زد
با الفبای سکوت آواز خواند
با زبانی بیالفبا حرف زد
میتوان شعری خیال انگیز گفت
| Design By : Night Skin |


