تبليغاتX
الهی! گاهی، نگاهی

الهی! گاهی، نگاهی

...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است

شب امتحان

ديشب (شب امتحان) داشتم با خودم فكر مي كردم كاش امتحان نبود!

آرزوي قشنگيه براي شب امتحان اما خدايي اگه امتحان نبود چند درصدمون درس ها رو مي خونديم؟!

به نظرتون چند درصد بچه ها شب امتحاني درس مي خونن؟!

باز خوبه مي دونيم كي امتحانه. شكر وگرنه اگه يهو يه روز صبح پا مي شديم و بايد امتحان مي داديم...

اگه نمي دونستيم كي امتحانه هميشه آماده بوديم نه؟ البته منظورم به اونهايي بود كه نمره شون واسه شون مهمه

راستي مي دونيم شب امتحان كيه؟!!!!!!!!!


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 15:21 توسط بنفشه |

چشم مادر

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود.

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.

یك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره.

خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو با من بكنه؟

به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اون جا دور شدم.

روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره.

فقط دلم می خواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا می كرد و منو .. كاش مادرم  یه جوری گم و گور می شد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟

اون هیچ جوابی نداد...

حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

اون جا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...

از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.

تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من.

اون سال ها منو ندیده بود و همین طور نوه هاشو.

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم  بی خبر.

سرش داد زدم: چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا!!!

اون به آرامی جواب داد:اوه خیلی معذرت می خوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم" و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.

ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم.

بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی.

همسایه ها گفتن كه اون مرده.

ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.

اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.

ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم.

خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا.

ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم.

وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.

آخه می دونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی.

به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ می شی با یك چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.

برای من افتخار بود كه پسرم می تونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه.

با همه عشق و علاقه من به تو!!!

هميشه همه چيز اون طور كه به نظر مياد نيست، عميقتر به دنيا نگاه كنيم


+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:14 توسط بنفشه |

چه می کنیم؟!

درختها را قطع مي كنيم

براي ساختن پرچمهاي

                   حفاظت از محيط زيست!


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 18:18 توسط بنفشه |

صحيفة سجاديه، دعاي ششم

امروز، يک روز نو است؛ يک روز تازه که آماده ايستاده، ما را نگاه کند. خوبي کنيم، از ما تشکر مي‏کند و مي‏رود؛ بدي کنيم، اخم مي‏کند و مي‏رود. خدايا! ما را با اين روز، دوست کن؛ گناهي نکنيم که با قهر و خشم از ما جدا شود؛ نه گناه کوچک نه بزرگ. امروز پربرکت‌ترين روزي باشد که تا حالا گذرانديم؛ عزيزترين دوستي باشد که همراهش بوديم و بهترين وقتي باشد که گذرانديم.


+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:33 توسط بنفشه |

صحيفة سجاديه، دعاي پنجم.

خدايا! تو با يکي دوست باشي، ديگران هرچه مسخره‌اش کنند (اذيتش کنند)، کوچک نمي‏شود. تو به يکي نعمت بدهي، ديگران هيچ هم به‌اش ندهند، فقير نمي‏شود. تو يکي را ببري توي راه خودت، ديگران هر طرف او را بکشند، راهت را گم نمي‏کند. پس با سربلندي خودت، يک کاري کن تا ما سرمان پيش بنده‏هات، خم نشود و با هديه‏هايت کاري کن از ديگران چيزي نخواهيم و با راه نشان دادنت، کاري کن جادة حق را برويم.


+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 19:52 توسط بنفشه |

شکرت خدایا

وااااااااااااااااااااااااااي

جاتون خالي

يه شب يلداي فراموش نشدني!


+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:53 توسط بنفشه |

درباره ی ما


دلم یک ورق پاره نازک است
دلم را مچاله نکن
نگو این که یک کاغذ باطله است
به سطل زباله حواله نکن
دلم دفتر کاهی است
ورقهای آن را نکن زود زود
بیا بعضی از صفحه ها را بخوان
از اول ببین
حرف حرف تو بود

منوی اصلی

پیوند های روزانه

نوشته های پیشین

پیوند ها

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

قالب وبلاگ بلاگفا

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ banafsheh2110 محفوظ می باشد.
طراحی شده توسط تیم یاس تم


قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

هاست

دامين

طراحي سايت

شهر قالب وبلاگ