الهی! گاهی، نگاهی
...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است
یادمون باشه شب یلدا یعنی زندگی اونقدر کوتاهه که یه دقیقه بیشتر با هم بودن رو جشن می گیریم! قفسم را می گذاری در بهشت، تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند؛ تا تنم را به دیواره ها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد و درد نردبانی است که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛ اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آنچه باید، خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشم. تن نمی کوبم به دیواره ها که درد، مرا به تو برساند. قفسم را میگذاری در بهشت تا تاب خوردن برگها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه، دیوانه ام کند؛ تا دست از لای میله ها بیرون کنم، تا دستم لای میله ها زخم شود و زخم، دالانی است که در پایانش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم... با من چه باید بکنی که به میله هایم، به فضای تنگم، به دیواره ها، آن چنان مأنوسم که اگر در بگشایی پر نخواهم زد؟بالهایم چیده نیست. پایم به چیزی بسته نیست که نیازی به این همه نیست. در من خاطره درخت مرده است. آبی رنگ امسال نیست و واژه آسمان مرا یاد هیچ چیز نمی اندازد. من صحنه را سالهاست که ترک کرده ام... صحنه آماده بود. گفتی تماشاگران بنشینند. ردیف ردیف، صف به صف تماشاگران نشستند. رقبای من که پیش از من برای نقش اول انتخابشان کرده بودی و نتوانسته بودند و نکشیده بودند، نشستند...کوه ها سر در هم پچ پچ کنان، دریاها دامن در دامن غرش کنان، فرشته ها بال در بال و آسمان آن بالا... گفتی: « وقتش نزدیک است. آماده باش!» گفتم: « نه تنها من، نه فقط آنها که آن سویند، تو حتی خودت هم می دانی که می افتم» گفتی: «می دانم آنچه نمی دانند، آماده باش!» یادم هست گریه می کردم. شاید برای اولین بار. گفتی: « پرده بالا رفته است» و من هنوز گریه می کردم. کوه گفت: « این کوچک؟؟» آسمان گفت: « این فرودست؟؟» فرشته ها گفتند: « خون می ریزد!» و تو حتی خودت گفتی: « این ستمکار نادان!» و رقبای من همه خندیدند. من ایستاده بودم آن وسط. روبروی همه ذراتی که برای من آفریده شده بودند... و شرم روی پیشانی ام عرق می کرد. شرم نقشی که می دانستم توانش در من نیست... و صدایت آمد که گفت: « بار را بگذارید!» ناگهان شانه های خردم سنگین شد. نفس در سینه هستی حبس بود... و من آن زیر، رنجی سترگ را عرق می ریختم. زانوانم آماده تا شدن بودند و فرو افتادن. گفتی: « حالا بیا!» و عجیب بود که گفتم: « لبیک!» راه افتادم که بیایم و همان لحظه زانوانم شکست و خاک را لمس کردم. نفس در سینه هستی حبس بود. افتاده بودم آیا؟ تمام بود؟... زانوانم را آهسته از خاک جدا کردم. دوباره برخاستم و بار هنوز آنجا بود؛ روی شانه های ترد من! تا ایستادم نفسها آزاد شد و ذرات فریاد زدند: « تبارک الله احسن الخالقین!» من گیج بودم. کجای این منظره رقت آور این همه باشکوه بود که بر چشم ها و لب ها حیرت و تحسین نشسته بود؟! عجیب بود که تو دوباره گفتي: «بیا!» عجیب بود که دوباره گفتم: «لبیک!» ... ... و گیج تر شدم. افتادنم را می دانستی یا برخاستنم را؟ نقش اول نمایشت همین بود؟ همین که با اینکه می دانم می شکنم بار را برمی دارم؟ همین که می افتم و بر می خیزم؟ همین شکوه رنج سترگ من؟ تماشاچیان هنوز نشسته اند؛ درست همان جا؛ ولی من صحنه را سالهاست که ترک کرده ام... گریخته ام. آخرین باری که افتادم روی خاک دیگر برنخاستم. تو مدام صدایم می کنی که بیایم جلو... که این صحنه را تمام کنم؛ ولی من... رمضان که می شود صدایت را بلند می کنی؛ بلند و بلندتر. من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان می شوم. تو هر رمضان قفسم را می گذاری در بهشت تا هوس کنم، ولی من... چرا رهایم نمی کنی؟... من هیچ مولای کریمی را بر بنده زشتکارش صبورتر از تو بر خودم ندیده ام! یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند. شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی باادب ب وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: «چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: «لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.» متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید: «ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟ ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: «ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!» مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: «متشکرم آقا.» پدر خانواده مرد شریفی بود ولی در آن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد. بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم. قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. قانون تلفن: اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. قانون تعمیر: بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان افتاد، قطعاً ب قانون معذوریت: اگر بهانهتان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشینتان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشینتان، دیرتان خواهد شد. قانون حمام: وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. قانون روبرو شدن: احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش مییابد. قانون نتیجه: وقتی میخواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمیکند، کار خواهد کرد. قانون بیومکانیک: نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. قانون تئاتر: کسانی که صندلی آنها از راهروها دورتر است دیرتر میآیند. قانون قهوه:
يك بازرگان موفق و ثروتمند، از يك ماهي گير شاد كه در روستايي در مكزيك زندگي مي كرد و هر روز تعداد كمي ماهي صيد مي كرد و مي فروخت پرسيد: چقدر طول مي كشد تا چند تا ماهي بگيري ؟ پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. 
ودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
![]()
ه پرتترین گوشه ممکن خواهد خزید. 
گیرنده: همسر عزیزم
موضوع: من رسیدم
می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به این جا می آد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الآن رسیدم و همه چیز را چک کردم. همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت. امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه. وای چه قدر این جا گرمه!!
ماهي گير پاسخ داد: مدت خيلي كمي.
بازرگان گفت: چرا وقت بيش تري نمي گذاري تا تعداد بيش تري ماهي صيد كني؟
پاسخ شنيد: چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كافي است.
بازرگان متعجب پرسيد: پس بقيه وقتت را چي كار مي كني؟
ماهي گير جواب داد: با بچه هايم گپ مي زنم. با آن ها بازي مي كنم . با دوستانم گيتار مي زنم.
بازرگان به او گفت: اگر تعداد بيش تري ماهي بگيري مي تواني با پولش قايق بزرگ تري بخري و با درآمد آن قايق هاي ديگري خريداري كني آن وقت تعداد زيادي قايق براي ماهيگيري خواهي داشت. بعد شركتي تاسيس مي كني و اين دهكده كوچك را ترك مي كني و به مكزيكوسيتي مي روي و بعدها به نيويورك و به مرور آدم مهمي مي شوي.
ماهي گير پرسيد: اين كار چه مدتي طول مي كشد و پاسخ شنيد: حدودا بيست سال.
و بازرگان ادامه داد: در يك موقعيت مناسب سهام شركتت را به قيمت بالا مي فروشي و اين كار ميليون ها دلار نصيبت مي كند.
ماهي گير پرسيد: بعد چه اتفاقي مي افتد؟
بازرگان جواب داد: بعد زمان باز نشستگيت فرا مي رسد. به يك دهكده ي ساحلي مي روي براي تفريح ماهي گيري مي كني. زمان بيش تري با همسر و خانواده ات مي گذراني و با دوستانت گيتار مي زني و خوش مي گذراني.
ماهي گير با تعجب به بازرگان نگاه كرد.
اما آيا بازرگان معناي نگاه ماهي گير را فهميد؟!
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر
پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام.
صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت:
که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
در دنیا هیچ بن بستی نیست؛ یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت.
| Design By : Night Skin |

