تبليغاتX
الهی! گاهی، نگاهی




















الهی! گاهی، نگاهی

...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است

دستهایی که کمک می کنند مقدستر از لبهایی هستند که دعا می خوانند.

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:14 توسط بنفشه| |

۱. بهترین هدیه خدا بهت چی بوده؟

۲. زیباترین چیزی که امروز دیدی چی بود؟

۳. اگه بهت اختیار بدن موقع رفتن دو چیز با خودت از زمین ببری چی رو انتخاب می کنی؟

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 15:0 توسط بنفشه| |

من براي آنها که دوستم دارند، زندگي مي کنم.

آنها که مرا همانگونه که هستم مي شناسند.

براي حل مسائلي که حل نشده باقي مانده اند.

براي جبران اشتباهاتي که مرتکب شده ام.

براي آينده اي که در دوردستهاست.

براي بهشتي که به من لبخند مي زند (نه براي بهشت براي لبخند  صاحب بهشت)

و در انتظار من است! (نه اینگونه که هستم بلکه آن طور که او می خواهد)

و...

و براي تمام خوبي هايي که مي توانم انجام دهم...

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:26 توسط بنفشه| |

این روزها معنای زندگی...

نهفته در لبخند تلخ پرندگان به انسانهایی است که ...

از آخرین تکه نانشان هم نمی گذرند!!!

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:43 توسط بنفشه| |

در خیابان بدون درخت،

روزی خداوند پرنده ای به سراغم فرستاد

تا دوباره ثابت کند حواسش به من هست!

و من نیز به نشانه قدردانی از آن لطف بی کران

آستین آن پیراهنم را...

                                       هنوز نشسته ام!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:14 توسط بنفشه| |

اگه قرار باشه 24 ساعت دیگه دنیا به آخر برسه و همه بدونن که 24 ساعت دیگه وقت دارن، می دونی چی می شه؟ یهو همه خطهای تلفن و اینترنت و ... شلوغ می شه و همه دارن به طریقی به هم می گن: از این که تو رو رنجوندم پشیمونم، منو ببخش یا بابت فلان حرفم اصلاً منظور بدی نداشتم ازم ناراحت نباش و به دل نگیر.

و یا: خیلی دوستت دارم، عاشقانه تو رو می پرستم، مراقب خودت باش، همیشه به تو فکر می کردم و همیشه عاشقت بودم ولی هیچ وقت بهت نگفتم...

حالا که نمی دونیم تا 24 ساعت آینده هستیم یا نه! و آیا توی اون 24 ساعت، خط تلفن آزاد می شه یا نه! بیایید همین الان این حرفها رو بهش بگیم و نذاریم تو دلمون بمونه. بیایید به این فکر کنیم که شاید فردایی نباشه.

بیایید محبت را به اون که دوستش داریم همین امروز تقدیم کنیم...

خیلی دوسِت دارم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:13 توسط بنفشه| |

گل من، قلبت را، به خداوند سپار...

آن همه تلخی و غم، این همه شادی و ایمانت را...

گاهی از عشق گذر کن و دلت را، بسپار

به خداوندی که

خوب می داند، گل من،

سهم تو از دل چیست...!

گاه، دلتنگ شوی،

گاه، بی حوصله و سخت غریب!

و زمانی را هم، غرق شادی و پر از خنده و عشق...

همه را، ای گل ناز، به خداوند سپار...

خاطرت جمع، عزیز! که عدالت، خصلت مطلق اوست...

گل نازم؛ این بار

چشم دل را وا کن!

... دست رد بر دل هر غصه بزن!

حرفهایت را، گرم و آرام و بلند، به خداوند بگو...

عشق را تجربه کن!

حرف نو را این بار، از لب شاد چکاوک بشنو!

قطره آبی بچکان؛ بر کویر دل و بر بایر این عاطفه ها...!

گل من؛ در این سال، که پر از روز و شب است

و پر از خاطره هایی تازه!

چشم دل را نو کن

و شبیه شب و شبنم، غرق موسیقی باش

لحظه ها می گذرند، تند و بی حوصله از هم...

مثل آن لحظه که دیروز شد و

مثل آن روز که انگار، گلم؛

هرگز از راه نرسید...!

... آری ای خوب قشنگ؛

زندگی، آمدن و رفتن نیست...

خاطره ها هستند، گاه شیرین و گهی تلخ و غریب!

بهتر آن است که در روز جدید

فکر را نو بکنیم، عشق را سر بکشیم

و دل تار غمین را

بنشانیم سر سفره نور

خانه اش را بتکانیم و سپس

هر در و پنجره را سوی خدا وا بکنیم...

روز نو آمده است!

و بهار هم امسال، مثل هر سال از آغوش خداوند می روید!

کاش این بار، گلم؛

... با دل گرم زمین عهد بندیم، دگر

قدر بودنها را خوبتر می دانیم...

و خدا را هر روز از نگاه همگان می خوانیم...!

فاصله بسیار است بین خوبی و بدی...

                                                می دانم!!!

ولی ای ماه قشنگ؛

آن چه در ما جاری است؛ این همه فاصله نیست!

چشمه گرم وصال است و عبور...

زندگی... می گذرد،

                        تند و آسان و سبک...!

عاشق هم باشیم، عاشق بودن هم

عاشق ماندن هم، عاشق شادی و هر غصه هم...

روز نو، هر روز است؛

فکر را نو بکنیم...

... عشق را سر بکشیم...

زندگی؛

    می گذرد...

                 تند، آسان و سبک!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:3 توسط بنفشه| |

یادمان رفت،تو را

 پی اندوه نگاری که شبی

 بی خبر رفت و دگر باز نگشت!

 یا پی لذت یک شادی ژرف،روی اندیشه پر وسوسه دانایی!

 آری این بار هم انگار،یادمان رفت تو را...!

 به کجا می رفتیم،که تو از خاطرمان می رفتی؟!

 به جهانی که در آن،از زمین دلمان،علف هرز "چرا؟"می رویید؟!

یا به آن وادی سرگردانی،که هوایش همه ازحسرت وتردید،به تنگ آمده بود؟!

 به کجا می رفتیم؟!

 تو پر از معجزه بودی و من و ما و همه

 در دل روشن نور،با چراغی همه اما و اگر،پی تو می گشتیم!

 ...تو،همین جاهایی...

 من تو را می بینم

که در آغوش زلال مادر،مثل موسیقی آرام هوا،

 می نشینی و به من می خندی...

 یا همین نزدیکی،روی لبخند پر از مهر پدر

 مثل یک کودک پر شور و امید،دست تردیدم را،به یقین می گیری،

 تو همین جاهایی...

 من چرا یادم رفت؟!

 که تو هستی!پای پرواز پر پروانه!

 و چرا می گشتم،همه دنیا را،پی برهان و دلیل؟!

 این همه کافی نیست؟!

 این همه خوبی و نور،این همه شادی و شور...؟!

 این همه زیبایی؟!این همه لحظه سر مست غرور...؟!

 ...او اگر رفت ، به آیینه رسید...

 من چرا دلتنگم؟!

 که تو هستی!!

 و کسی می آید،که به ایمان تو بی تردید است!

 و دلش آن قدر بی رنگ است،که از آن سوی دلش

 حرمت آبی فردا پیداست!

  من،چرا یادم رفت که تو هستی ،

 و چرا می گشتم ،همه عمرم را، پی فهمیدن تو...؟!

 که تو هر لحظه همین جاهایی...و مرا می فهمی!

 و من از بودن تو،خود آرامش و عشقم،و پر از نور و امید...

 و دگر می دانم،که تو هستی،همه جا و همه  وقت!

 و به من نزدیکی...

 تو، همین جاهایی

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 21:49 توسط بنفشه| |


Design By : Night Skin