الهی! گاهی، نگاهی
...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است
کلاس اول خواندیم " آن مرد در باران آمد " ... خدایا! ناپاکم و گناه آلود، اما مي دانم اگر نگاه رحمتت را بر من بيفکني قلب من چون برف، سپيد و پاک خواهد شد. خدايا! ذهنم پريشان است قلبم بي قرار است افکارم شوريده اند و درمانده ام پس رشته زندگيم را به دستهاي امن تو مي سپارم خدايا! مرا قلبي ببخش که براي ديگران بتپد با اشک ديگران اشک بريزد از شادي ديگران شاد شود و رنج ديگران را رنج خود بداند قلبي که مرا با تمامي آفرينش پيوند زند. اين درد مرا دوا که داند؟ وين نامه اندهم که خواند؟ جز لطف توام که دست گيرد؟ جز رحمت تو کدام رهاند؟ افتادم بر در قبولت اميد که از درم نراند کار دل من عنايت تو گر بهتر از اين کند، تواند مهري ز قبول بر دلم نه کاين قلب کسي نمي ستاند براي رسيدن به اوج، از من بال و پر جادو نخواه! هيچ چيز همچون اراده به پرواز، پريدن را آسان نمي کند. نه کيمياگري وجود دارد نه پري قصه هايي، نه ساحر پيري، و نه درويشي که رسيدن به سرزمين خوشبختي و قصر بلورين روياها را به تو نشان دهد. همين قدر که عطر نعنا، مهرباني چند شاخه گل، کمي ايمان، کمي روي خوش و چند دانه تخم مرغ محلي وجود داشته باشد، کافيست. مي توان در خط ممکنات حرکت کرد. يک کاسه لب پر را دور انداخت، جاي يک پرده نقاشي را با پرده ديگر عوض کرد، خاک را از لب درگاهي دستشويي رُفت. احوال يکديگر را خالصانه پرسيد، به ديدار دوستي رفت ، فرزندان مردي را که در راه وطن کشته شده است را کمي خنداند، به قدر احتياج کار کرد، چيزهايي ياد گرفت و ياد داد و شب، بي دغدغه و اضطراب خفت. من نمي دانم و همين درد مرا سخت مي آزارد که چرا انسان، اين دانا، اين پيغمبر در تکاپوهايش چيزي از معجزه آن سوتر ره نبرده است به اعجاز محبت چه دليلي دارد؟ چه دليلي دارد که هنوز مهرباني را نشناخته است؟ و نمي داند در يک لبخند چه شگفتيهايي پنهان است! من بر آنم که در اين دنيا خوب بودن به خدا سهلترين کارست و نمي دانم، که چرا انسان تا اين حد با خوبي بيگانه است؟ و همين درد مرا سخت مي آزارد! کدوم صفت خدا رو بیشتر دوست داری؟ تو آني که از بنده ناسزا بيني و به عقوبت نشتابي. از بنده کفر شنوي و نعمت از او بازنگيري! توبت و انابت بر او عرضه کني و به پيغام و خطاب خود، او را بازخواني، و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهي. پس با دشمن بدکردار چنيني! با دوستان نيکوکار چوني؟ خيلي وقتها قدر چيزهايي را که داريم وقتي مي دانيم که آنها را از دست داده باشيم. خيلي وقتها آنقدر منتظر مي مانيم تا اينکه ديگر براي گفتن متاسفم، من اشتباه کردم، خيلي دير شده است. بعضي وقتها کسي را مي رنجانيم که جاي ويژه اي در در قلبمان دارد و ما به چيزهاي احمقانه و کوچک اجازه مي دهيم تا در روابطمان خلل ايجاد کنند. گاهي اوقات اجازه مي دهيم چيزهاي خيلي کوچک در فکرمان نفوذ کنند و آنگاه خيلي دير مي شود تا بفهميم که چه چيزي چشمانمان را کور کرده بود. پس مطمئن شويد از اينکه مردم مي دانند که چقدر براي شما حائز اهميت هستند. آنچه را بايد بگوييد، بگوييد قبل از اينکه وقتتان به سر آيد. قدر چيزهايي را که داريد بدانيد و حتي براي چيزهاي خيلي خيلي کوچک در زندگي شکرگزار باشيد چرا که همانها مهمترين چيزها در زندگي هستند. زندگی ساختن را یاد گرفتیم اما نه زندگی کردن را تنها به زندگی، سالهای عمر را افزوده ایم نه زندگی را به سالهای عمرمان. بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم. بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم.(خودم رو می گم) بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم. فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درونمان را. ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را. عجله کردن را آموخته ایم نه صبر کردن را. درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایینتر. فرصت بیشتر اما تفریح کمتر تنوع غذایی بیشتر اما تغذیه ناسالمتر درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر منازل رویایی اما خانواده ای از هم پاشیده... زندگی فقط حفظ بقا نیست بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است. زمان بیشتری را با خانواده و دوستانمان بگذرانیم. غذای مورد علاقه مان را بخوریم و جاهایی را که دوست داریم ببینیم. در جستجوی دانش باشیم و بیشتر بخوانیم و در ایوان بنشینیم و منظره را تحسین عباراتی مانند یکی از این روزها و روزی را از فرهنگ لغت خود خارج کنیم. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم یکی از این روزها بنویسیم همین امروز بنویسیم. بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی ما بیفزاید به تاخیر نیندازیم. هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و ما نمی دانیم که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد. وقتی به دنیا می آیم، سیاه هستم وقتی رشد می کنم، سیاه هستم وقتی زیر آفتاب باشم، سیاه هستم وقتی می ترسم، سیاه هستم وقتی سردم می شود، سیاه هستم وقتی مریض می شوم، سیاه هستم وقتی می میرم، هنوز سیاه هستم اما تو دوست سفید پوست من! وقتی به دنیا می آیی صورتی هستی وقتی رشد می کنی، سفید می شوی وقتی زیر آفتاب می روی، سرخ می شوی وقتی می ترسی، زرد می شوی وقتی سردت می شود، آبی می شوی وقتی مریض می شوی، سبز می شوی وقتی می میری، خاکستری می شوی آنوقت... تو به من می گویی رنگین پوست به آرامی مردن را آغاز می کنی اگر سفر نکنی اگر چیزی نخواهی اگر به اصوات زندگی گوش ندهی اگر از خودت قدردانی نکنی به آرامی مردن را آغاز می کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. اگر برده عادات خود شوی اگر همیشه از یک راه تکراری بروی اگر روزمرگی را تغییر ندهی اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی به آرامی مردن را آغاز می کنی اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می کنند دوری کنی تو به آرامی مردن را آغاز می کنی اگر هنگامی که با شغلت شاد نیستی آنرا عوض نکنی اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت و رای مصلحت اندیشی بروی امروز زندگی را آغاز کن امروز مخاطره کن امروز کاری بکن نگذار که به آرامی بمیری شادی را فراموش نکن اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند. اگر سالم نیستی هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند. اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد. اگر جوان نیستی همه با چهره پیری واجه می شوند. اگر تحصیلات عالی نداری، با کمی سواد هم می توان زندگی کرد. اگر قدرت سیاسی و مقام نداری مشاغل مهم متعلق به معدودی انسانهاست. اما اگر عزت نفس نداری برو بمیر که هیچ نداری! از بار گنه، شد تن مسکینم پست یارب! چه شود اگر مرا گیری دست گر در عملم آنچه تو را شاید، نیست
اکنون می فهمیم تا آن مرد نیاید باران نخواهد آمد 
اللهم عجل لولیک الفرج





کنیم.




| Design By : Night Skin |



