الهی! گاهی، نگاهی
...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است
ديدي نزديک بود کم بيارم ديدي داشتم فراموشت مي کردم ديدي داشتم همه چي رو تقصير تو مي انداختم ديدي داشتم اشتباهي مي رفتم ولي مثل هميشه دستم رو گرفتي مثل هميشه با نوازش، نشد، با داد و فرياد و به خاطر بديه من به اجبار با پس گردني و تنبه به راه آورديم مثل هميشه تو خوب خوب و من بد بد مثل هميشه تو والاي والا و من پست پست تو دستم رو نگيري من چه کنم؟ به کي رو بيارم مي خوام داد بزنم و به همه بگم من يه خدا دارم که خيلي عزيزه که خيلي تکه که با هيچي عوضش نمي کنم هیچ وقت گرمیه دستهات، صمیمیت صدات، محبتها و نوازشهات رو فراموش نمی کنم چه کنارت باشم چه نباشم. همیشه با تنی سالم بالا سرم باشی دختر کوچولوي چهار ساله اي اصرار عجيبي داشت که خواهر نوزادش را تنها ملاقات کند . پدر و مادرش گمان مي کردند او حسادت مي کند و مي خواهد دور از چشم آنها ، خواهرش را اذيت کند يا به او صدمه بزند . بالاخره با اصرار او راضي شدند اجازه بدهند تنها وارد اتاق نوزاد شود ، به شرط آنکه در اتاق را نبندد و اجازه بدهد آنها از لاي در تماشايش کنند . دخترکو چولو با خوشحالي به سراغ نوزاد رفت، کنار تخت خواهرش زانو زد و گفت: يه چند روزي نيستم دارم مي رم مشهد نمي دونم داري امتحانم مي كني يا داري اونچه به صلاحمه واسه ام پيش مياري نمي دونم داري مي دي يا داري مي گيري نمي دونم نعمتِ يا رحمتِ يا حكمت ولي مثل هميشه بهت مي گم: خدايا ممنون بابت دادنهات و ندادنهات و گرفتنهات ولي قربونت يه صبر درست و حسابي هم بهم بده. نذار كم بيارم. نذار جا بزنم. نذار راهي برم كه تو نمي خواي خدايا هوام رو داري ديگه؟ دارم درست مي رم؟ روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه پروردگارا تو را سپاس مي گويم به خاطر داده ها و نداده ها و گرفتاري هايت چون اولي نعمت دومي حكمت و سومي امتحان است. اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ... گفتند : چهل شب حياط خانه ات را آب و جارو كن. شب چهلمين ، خضر (ع) خواهد آمد. چهل سال خانه ام را رفتم و روبيدم و خضر (ع) نيامد. زيرا فراموش كرده بودم حياط خلوت دلم را جارو كنم. گفتند: چله نشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوتت. شب چهلمين بر بام آسمان خواهي رفت. و من چهل سال از چله بزرگ زمسان تا چله كوچك تابستان به چله نشستم، اما ه به اينجا كه ميرسم نا اميد مي شوم، آن قدر كه مي خواهم همه ي سرازيري جهنم را يكريز بدوم. اما فرشته اي دستم را ميگيرد و ميگويد: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه كن. خدا چلچراغي از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلي است. دلت را روشن كن. تا چلچراغ خدا را بيفروزي. فرشته شمعي به من مي دهد و مي رود. راستي امشب به آسمان نگاه كن، ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است. تمام شد زودتر از آنکه فکرش را می کردی فعلاٌ نه از تشویق و سرزنش اطرافیان خبری هست نه از کتابهای قرمز و زرد و راه راه و سیاه چه قبول شوی چه نه ... جوانی سبز هستی در ابتدای راه! (تقدیم به همه کنکوریها) پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد.پسر بچه پرسيد: يک بستني ميوه اي چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد: 50 سنت. پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسيد: يک بستني ساده چند است؟ در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: 35 سنت . پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت : لطفا يک بستني ساده . پيشخدمت بستني را آورد و دنبال کار خود رفت . پسرک نيز پس از خوردن بس وقتي پيشخدمت باز گشت از آنچه ديد شوکه شد. آنجا در کنار ظرف خالي بستني،2 سکه 5 سنتي و 5 سکه يک سنتي گذاشته شده بود . براي انعام پيشخدمت!!! گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . مامان گلم روزت مبارك! بذار اين رو همين جا بگم كه اصلا فكر نمي كردم تا اين حد بتونم باهات راحت باشم بتونم راحت باهات حرف بزنم خوشحالم كه دركم كردي و مي دونم باز هم دركم خواهي كرد سايه ات با تني سالم روي سرم باشه
زنگ تفریح دنیا ؛ گذرا می باشد . زنگ بعد ؛ حساب داریم!!! آيا انديشيده اي چقدر تنها خواهي بود؟ ساعتي؟ ماهي؟ سالي؟ چند هزار سال؟ چند ميليون سال؟ با خودت فكر كن و بيانديش. هر قدر كه قرار است پس از مرگ با من تنها باشي در دنيا با من انس بگير. اگر لحظه اي، لحظه اي و اگر هميشه، هميشه به هر حال زندگي بر تلاشهايتان پاداشي بدهد يا ندهد، هنگامي كه به پايان تلاشها نزديك مي شويد، هر كدامتان بايد بتوانيد با صدايي رسا بگوييد: من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام. امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. زرتشت بیا که با تو امید آید شب نیز صدای پای خورشید آید تاریخ اگر دوباره تکرار شود آدم به طواف تخت جمشید آید هر گاه بندگان من ، از تو درباره ی من بپرسند، بگو که من نزديکم بقره/186 خدايا دلم می خواست يک جايی باشی، حتی اگر شده يک جای دور.آن وقت حتما م آیا فکر می کنی خدا همين نزديکي هاست؟ همين دورو برها؟ از کجا اين را می دانی؟ هيچ وقت نزديکی او را احساس کرده ای ؟هيچ وقت فکر کرده ای چه وقت هايی بيشتر نزديکت می آيد؟




مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر


آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...
***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!
رگز بلندي را بوي نبردم. زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهلستون دنيا زنجير كرده ام.


تني پول را به صندوق پرداخت و رفت .
حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت .
گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است .
خدا هیچ نگفت .
گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .
خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست .
خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است .
دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد .
ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است .
مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیست لامبحت .
آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست .
حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست.



روزي؟


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام؛ اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی. متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.
بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا

ی آمدم پيشت. حتی اگر پيش تو آمدن خيلی سخت بود. همه اش دنبالت می گردم. می گويند تو همه جا هستی؛ اما من پيدايت نمی کنم. مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزديکترم همه اش به اين آيه فکر می کنم. اين آيه مثل يک راز است.يک راز مهم که من
نمی توانم آن را بفهمم. آخر رگ گردن نزديک ما نيست. درون ماست،قسمتی از ماست. به اين آيه فکر می کنم و دلم هری می ريزد. انگار يک چيزی توی رگهايم راه می افتد. يک چيز دوست داشتنی و قشنگ
خدايا!اين چيزی که توی رگهای ما می گردد تويی؟؟؟؟
اما چرا... چرا گاهی اين قدر احساس فاصله می کنيم؟
| Design By : Night Skin |




