الهی! گاهی، نگاهی
...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است
بعضی ها می گویند : خدا و نان نام جاويد وطن صبح اميد وطن جلوه كن در آسمان همچو مهر جاودان وطن اي هستي من شور و سرمستي من جلوه كن در آسمان همچو مهر جاودان بشنو سوز سخنم كه هم آواز تو منم همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم بشنو سوز سخنم كه نواگر اين چمنم همه جان و تنم وطنم وطنم وطنم وطنم همه با يك نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان همه با يك نام و نشان به تفاوت هر رنگ و زبان همه شاد و خوش و نغمه زنان ز صلابت ايران جوان ز صلابت ايران جوان ز صلابت ايران جوان نشانه هاي بدبختي: 1. فراموشي گناهاني كه گذشته با آنكه در دفتر خدايي ثبت است 2. از ياد نبردن كارهاي خيري كه كرده با اينكه نمي داند قبول شده يا مردود است 3. در كار دنيا به بالادست نگريستن 4. در كار آخرت به زير دست نگاه كردن به اميد روزي كه بتوان خوب بودن را با سبدي از عشق به ميهماني نور برد! دوست داشتن بعضي آدمها آسان است. آزمون حقيقي دوست داشتن كسي است كه دوست داشتنش مشكل است. به همه دشمنان خودتان عشق نثار كنيد. در يك سياره كروي نمي توان جبهه گيري كرد! دلم مي خواد سر بزنم برم به خونه خدا دلم مي خواد پر بزنم بشم ديوونه خدا دلم مي خواد فرش دلم بشه يه آسمون دعا دلم مي خواد دفتر من بشه زمونه خدا دلم مي خواد قطره بشم، بشم به چاكر خدا دلم مي خواد تكيه كنم آروم به شونه خدا دلم مي خواد كوير بشم، بشم به وسعت رها دلم مي خواد قد بكشم تو عطر و پونه خدا دلم مي خواد سجده كنم تو وسعت مهر خدا دلم مي خواد بوسه بشم برم رو گونه خدا دلم مي خواد دل بكنم بشم خود خود دعا تا كه ديگه زار نزنم، بشم بي خونه خدا شاد شاد اما دلسوز مثبت مثبت اما مراقب سالم سالم اما صالح محكم محكم اما نرم سريع سريع اما پيوسته متواضع متواضع اما سربلند آزاد آزاد اما قانونمند صبور صبور اما پيگير مصمم مصمم اما بي خيال پر پر اما افتاده ساده ساده اما زيبا مهربان مهربان اما جدي اميدوار اميدوار اما كوشا سبز سبز اما بي رنگ متفاوت متفاوت اما همخوان خالص خالص اما خلاق مطمئن مطمئن اما هوشيار سبك سبك اما سنگين بخشنده بخشنده اما متعادل مومن مومن اما راستين عاشق عاشق اما عاقل سختگير سختگير اما به وقتش شكرگزار شكرگزار ديگه اما نداره كاملا هدفمند پيش به سوي خوشبختي و موفقيت گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن ل گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟ گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنهااينگونه مي شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟ گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد. گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي. گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟ گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، اگر تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کردي همان بار اول شفايت مي دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ... خدايا به خاطر همه عناياتي که به من داري ازت ممنونم. تو تمام لحظه هاي نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخواي . توي اين لحظه هاي ترديد و تنهايي تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا باداي ايام باشم... کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوي دركشان گامها بردارم. بسيار كم فرصت داريم؛ اما براي روزي كه خواهيم رفت از اينجا تا ابديت قدر ثانيه هاي اندك زندگي ات را بدان شايد آن دنيا آنگونه كه فكر مي كني نباشد!
باغ خانه من فضاي زندگي ام را عطر آگين مي كند اما مكان امن نيايش من نيز هست ما اغلب فراموش مي كنيم كه عظمت شكوه پروردگاري كه جهان را آفريده است به تمامی در شکوه یک گل نهفته است! شبهاي امتحانات زميني ام تا صبح بيدارم براي اينكه شايد درسي را كه در طول يك ترم نخوانده ام پاس كنم،اما كاش مي دان درس: زندگي تعداد واحد: به ميزان ثانيه هاي زنده بودن استاد: خداوند تاريخ امتحان: تمام لحظات اعلام نتایج: قیامت نـــزدیک تر به خـــدا ... من باید فرود آیم نباید بنشینم سال هاست ، از آن لحظه که پَر بر اندامم رویید و از آشیان، از بام خانه پرواز کردم همچنان می پرم..........هرگز ننشسته ام...! و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها و بام های کوتاه خانه ها برنگرداندم، چشم به زمین ندوخته ام پروازی رو به آسمان در راه افلاک... شاید که قسمت شد و سبب پرواز و کوچ کردنم.................معراج شد! به هر کجا که نگاه می کنم او را حس می کنم در آسمان انگار همه جا... حضور خداست که حس می شود پس از آن روز ... دیگر به زمین چشم ندوخته ام من در کنارش هیچ گاه تنها نیستم... پروازم به سمت آسمان است و مقصدش... خداست! و اوج می گیرم و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین تو چه ساده ای و من چه سخت آسمان همیشه مال توست ابر ، زیر بال توست من ولی همیشه گیر کرده ام تو به موقع می رسی و من سال هاست دیر کرده ام خوش به حال تو که می پَری راستی چرا دوست قدیمی ات - درخت را- با خودت نمی بَری؟ فکر می کنم توی آسمان تو جا برای یک درخت هست هیچ کس ، در بزرگ باغ آفتاب را رو به ما نبست یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار یا مرا ببر توی آسمان آبی ات بکار خواب دیده ام دست های من آشیانه ی تو می شود قطره قطره قلب کوچکم آب و دانه ی تو می شود شب ، ستاره ها از تمام شاخه های من تاب می خورد ریشه های تشنه ام توی حوض خانه ی خدا آب می خورند من همیشه خواب دیده ام ، ولی ... راستی ، هیچ فکر کرده ای یک درخت توی باغ آسمان چقدر دیدنی ست ؟! ریشه های ما اگرچه گیر کرده است میوه های آرزو ، ولی رسیدنی است ! واسه ات دعا مي كنم يه سبد پر از ستاره يه گل و دو تا پروانه يكي شون دورت بگرده يكي شون فقط بخنده واسه ات دعا مي كنم يه آسمون محبت يه درخت و دو تا چشمه يكي شون واسه ات بجوشه يكي شون واسه ات بخشكه واسه ات دعا مي كنم يه اتاق پر از ترانه يه دل و دو تا قناري يكي شون واسه ات بخونه اون يكي واسه ات بميره واسه ات دعا مي كنم يه پنجره يه همنفس يه عشق و دو تا نگاه يكي شون چشماي تو اون يكي واسه ات بمونه او پیامبری بود که کتاب نداشت... معجزه ای هم! اسباب رسالت او تنها خوشه گندم بود که خدا به او داده بود ! خدا گفته بود : دشمنان اند که معجزه می خواهند، معجزه ای که مبهوتشان کند. دوستان اما تنها با اشاره ای ایمان می آورند و این خوشه گندم برای اشاره کافی بود! پيامبر کوي به کوي و شهر به شهر رفت و گفت : اي مردم ! به اين خوشه گندم نگاه کنيد . قصه اين گندم قصه شماست که چيده مي شود و به آسياب مي رود تا ساييده شود و پس از آن خميري خواهد شد در دستان نانوا و مي رود تا داغي تنور را تجربه کند ، مي رود تا نان شود ، مائده مقدس سفره ها ! آي مردم ! شما نيز همان خوشه هاي گندميد که در مزرعه خدا باليده ايد . نترسيد از اين که چيده مي شويد ، خود را به آسيابان روزگار بسپاريد تا در آسياب دنيا شما را بسايد تا درشتي هايتان به نرمي بدل شود و سختي هايتان به آساني ! خداوند نانواي آدم هاست ! ... خميرتان را به او بدهيد تا در دستهايش ورزيده شويد ، خداوند بر روحتان چاشني درد و نمک رنج خواهد زد و شما را در دستان خود خواهد فشرد ... طاقت بياوريد ، طاقت بياوريد تا پرورده شويد ... و کيست که نداند خداوند او را در تنور خود خواهد نشاند ؟ اين سنت زندگي ست ! اما زيباتر آن است که با پاي خود به تنورش درآييد و بسوزيد ، نه از سر بيچارگي و اضطرار ، که از سر شوق و اختيار ! پيامبر گفت : صبوري کنيد تا نان شويد ؛ ناني که زيبنده سفره هاي ملکوت باشد . صبوري کنيد تا نان شويد ؛ ناني که به مذاق خدا خوش آيد . هزاران سال است که نان در سفره آدمي ست تا به يادش آورد قصه خوشه هاي گندم و آسياب و تنور را ... قصه نان پختن ، نان قسمت کردن ، نان شدن را موعود خواهد آمد... بگذار این سالهای حرام بگذرند! مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک پیش می رفت مرد جلو رفت و از فرشته پرسید این مشعل و این سطل آب را کجا می بری؟ فرشته جواب داد : می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب آتشهای جهنم را خاموش کنم آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد! خدايا! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي كشاند، ما را با نداشتن و نخواستن رويين تن كن. آرام باش آرام باش تو خدا را داري آن حقيقت ، آن يگانه ، آن هوادار شبانه آرام باش آرام باش تو خدا را داري آن معبود ، آن پاكي ، آن همه خوبي واحساس و بهار را داري آرام باش آرام باش تو خدا را داري پس نگو تنهايم پس نگو بي ياور و بي يارم تو خدا را داري يعني عشق ، معبود ، سنگ صبوردل من ، دل تو پس خموش ما خدا را داريم بيا لبخند بزنيم بدون انتظار پاسخي از دنيا و بدان كه روزي آنقدر شرمنده مي شود كه به جاي پاسخ لبخند، به تمام سازهايمان مي رقصد باور كن! تو به من خنديدي و نميدانستي من به چه دلهره سيب را از باغچه همسايه دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك وتو رفتي و هنوز سالهاست كه در گوش من آرام آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان ميدهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت مثل نامه ای ولی توی هیچ پاکتی جعبه جواهری
پاك كن اش پائين است به جاي نوك مداد نوك اش بالاست به جاي پاك كن بعضي آدمها چقدر احمقند! آرزویش همیشه خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا کرد یک فرشته تمام زمین را خبر کرد و خدا تکه ای خاک برداشت آسمان را در آن کاشت روح خود را به او قرض داد من همان خاک خوشبخت من همان نور هستم رحم كن به كسي كه چشمش به دست توست بر او خواهد گذشت وليكن شكست توست
با دردهايمان تهمت به جاودانگي عشق مي زديم با عشقهايمان بهتان به درد بيگانگي رسالت ما بود وقتي يه سر بالايي مي بيني و تخته گاز مي دويي از نفس مي افتي فكر مي كني وقتي اون بالا برسي، رسيدي ولي نه تازه مي بيني تا چشم كار مي كنه سر بالاييه زير گنبد کبود جز من و خدا کسی نبود روزگار رو به راه بود هيچ چيز نه سفيد و نه سياه بود با وجود اين مثل اينکه چيزی اشتباه بود زير گنبد کبود بازی خدا نيمه کاره مانده بود *** *** عجيب نيست *** عرفان نظرآهاری آنكه مي خواهد روزي پريدن آموزد، نخست بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي كنند. دوباره شب است و من بيدار نمي دانم در سكوت شب چه حكمتي است كه مرا بي خواب مي كند و به سوي خود مي كشاند... در سكوت شب باور مي كنم كه صدايم شنيده مي شود و ناباوارانه دعاهايم مستجاب
و بعضی دیگر نان و خدا
ولی من می گویم:
خدا بی نان
خدا بی آب
خدا بی همه چیز

![]()


![]()

در اين سرود يگانه هستي تاثير صدايي كوچك مي تواند موجب هماهنگي يا اختلال در كل هستي شود





براي زندگي كردن...

ستم عمري را كه مي گذرانم برايم به مثابه شب امتحاني است كه استادش پروردگارم است ئ نمره قبولي در اين درس را نمي توانم با يك شب تلاش به دست آورم.


تو پرنده ای و من درخت







![]()


جا نمی شوی
قفل نیستی ولی
وا نمی شوی
مثل میوه خواستم بچینمت
میوه نیستی ستاره ای
از درخت آسمان جدا نمی شوی
من تلاش می کنم بگیرمت
طعمه می شوم ولی
تو نهنگ می شوی
مثل کرم کوچکی مرا
تند و تیز می خوری
تور می شوم
ماهی زرنگ حوض می شوی
لیز می خوری
آفتاب را نمی شود
توی کیسه ای
جمع کرد و برد
ابر را نمی شود
مثل کهنه ای
توی مشت خود فشرد
آفتاب
توی آسمان
آفتاب می شود
ابرهم بدون آسمان فقط
چند قطره آب می شود
پس تو ابر باش و آفتاب
قول می دهم که آسمان شوم
یک کمی ستاره روی صورتم بپاش
سعی می کنم شبیه کهکشان شوم
شکل نوری و شبیه باد
توی هیچ چیز جا نمی شوی
تو کنار من کنار او ولی
تو تویی و هیچ وقت
ما نمی شوی
مدادساز كودني اين مداد عوضي را ساخته
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
یک شب آخر دعایش اثر کرد
خاک را
توی دستان خود ورز داد
خاک
توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم



واژه ای نبود و هيچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
***
توی گوش من يواش گفت
تو دعای کوچک منی
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت، خود به خود
با شروع بازی خدا، عشق افتتاح شد
***
سالهاست
اسم بازی من و خدا، زندگی ست
هيچ چيز، مثل بازی قشنگ ما
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلی ست
زندگی، بازی خدا و يک عروسک گلی ست
.jpg)

| Design By : Night Skin |



