تبليغاتX
الهی! گاهی، نگاهی




















الهی! گاهی، نگاهی

...زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی است

به زمین و زمان بی دلیل و گران فخر می فروشی

برای جبران کمبودهایت

و آنگاه که علتش را می پرسم

قیمت بنزین را بهانه می کنی !!!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:56 توسط بنفشه| |

 

حتی در آستانه دروازه های بهشت از فرط شادی روی   برمی گردانم چون بشنوم که می گویی

                                دوستت دارم؛

                                             وقتی، جایی، روزی

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:20 توسط بنفشه| |

ای پرنده کوچک دوست داشتنی

باور کن،

اگر به قوی بودن اندیشه هایت اعتماد داشته باشی

خود را از قفس رها خواهی ساخت

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:17 توسط بنفشه| |

 

روح تو بخشی از خداوند است و جسمت اندکی از زمین!

پس احساس بودن، زیبایی و تمام خوبی ها را در خود به تجلی در آور!

بکوش که می توانی ...

نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 21:11 توسط بنفشه| |

مهربانی را در دستان کودکی دیدم که می خواست با آب نباتش آب شور دریا را شیرین کند!

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:46 توسط بنفشه| |

آنکه می خواهد روزی پریدن آموزد،

نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد.

پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:30 توسط بنفشه| |

یادمان باشد اگر خاطره مان آزرده است

اگر از دست دلی می رنجد

زندگی را اگر از درد پر است

نفروشیم به نفرین و ریا

یادمان باشد اگر، از شاخه گلی

می گذشتیم بدون لبخند

عشق را، زیر شلاق فنا

ما چه آسان کشتیم

یادمان باشد اگر می گذشتیم از هم

از سر عشق بُوَد، نه از سر تقدیر است

(آزاده)

نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:19 توسط بنفشه| |

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد!

یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان

نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست

ماه من غصه چرا؟

تو مرا داری و من

هر شب و روز

آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من! دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

کار آن هایی نیست که خدا را دارند ...

ماه من! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا، چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب

راه نورانی امید نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد

همه زندگی ام غرق شادی باشد ...

ماه من!

غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی

بودن اندوه است ...

این همه غصه و غم

این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه

میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچشین ...

ولی از یاد مبر

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند:

که خدا هست، خدا هست

و چرا غصه؟ چرا؟! (مهین رضوانی فرد)

نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 11:45 توسط بنفشه| |


Design By : Night Skin